تبلیغات
...من صبورم اما - اشك بابا...

...من صبورم اما

خیلی وقت بود که ننوشته بودم !!!! خیلی چیزها یادم رفته بود... الکی خودمو شاد نشون میدادم غافل از اینکه تو دلم غوغایی

مرد کهنه فروش داد زد:

کهنه قالی میخرم .. دسته دوم جنس عالی میخرم!..

کاسه و ظرف سفالی میخرم..

گرنداری کوزه خالی میخرم...

اشک در چشمان بابا حلقه بست!!!!

عاقبت آهی کشید و بغضش شکست!!..

اول سالست و نان در سفره نیست،

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!!

بوی نان  هوشش برده بود،اتفاقا" مادر هم روزه بود..

خواهرم بی روسری بیرون دوید..


گفت آقا سفره خالی میخری؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر 1391 ساعت 03:49 ب.ظ توسط ناهید نظرات |

اخرین مطالب
هر شب..
نباید...
خودت گفتی: ادْعُونِی أَستَجبْ لَكُمْ..
یغما گلرویی..
یادگاری آدم ها..
....
تو هم یه روزی عاشق میشی..
دلت را گنده کن...
من خوشبختم
چگونه میتوانی؟؟!!!
دل من..
سكوت تو...
شعر سپید...
یكم باهم بخندیم...
دقت كن..
اشك بابا...
كاش تو بودی...
دل پیر....
وفادارم...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااا دوستت دارم..